شوق پرواز
قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن است و پاره کردن. قصه به در آمدن، قصه پرواز ...
قالب وبلاگ

 

  وقتی که وارد مدرسه می شویم ، جایی که به آن خانه ی دوم می گویند ، جایی که به قول بزرگترهایمان با سواد می شویم ، با معلمی رو برو می شویم  که با تمام عشق خود آب  بابا را به ما یاد می دهد و برای شادیمان هر کاری می کند ، آن هنگام است که معلم می شود مرجع راهمان چرا که عشق او به شاگردانش و نشان دادن راه نور ، او را برایمان مانند یک مادر مهربان نمایان می کند و گاهی اوقات بی مهابا برای خطاب کردنش لفظ مادر را به کار می بریم . و همین مهربانی هایش ما را تشویق می کند که پیشه ی او را پیشه کنیم و همچون او شغل انبیاء را انتخاب کنیم .

  اما وقتی که وارد دانشگاه می شویم ، جایی که در آن احساس بزرگی می کنیم و گاهی اوقات خیال می کنیم همه چیزدان شده ایم ، گاهی دلمان برای معلمان قبلی یمان تنگ می شود ، چون دیگر نه از آن عشق آموزش خبری است و نه از راه نور ، هر چه در اندیشه های اساتید دقت می کنیم نشانی راه نور را سخت می یابیم و یا اصلا‍‍‍‍ نمی یابیم . موضوع تلخی است که آن را پارسال از زبان دکتر یامین پور شنیدم ، که گفت : ده درصد می توانید استاد مکتب امامی در دانشگاهها پیدا کنید بلکه هم کمتر . من ابتدا با این جمله ناامید نشدم ، و همچنان به دنبال استادی می گردم که راه نور را به من نشان دهد . اما ناامیدی من از روزی شروع شد که سر کلاس استاد جامعه شناسی سیاسی نشستم . بیگانگی کلامش مرا یاد بیگانگی از نور انداخت . و هنگامی که گفت : وقتی می خواهید در مورد درس نظر بدهید بگویید از نظر نخبگان یا مارکس . با این کلامش یقین کردم که اندیشه ای از خود ندارد و در کلاس او آزاد اندیشی بی معنی است . وقتی در کلاس در کسوت وکیل مدافع مارکس و مکتب او در آمد ، فهمیدم آبشخور فکری اش از چه مکتبی آب می خورد ، از مکتبی که در آن خدایی وجود ندارد ، مکتبی که در آن داشتن دین ممنوع است ، مکتبی که حکومتی بی دولت می خواهد و در این بی دولتی بی خدایی را ترویج می دهد . هنگامی که بحث از راه درست بود با سؤالات شبهه افکنانه اش مرا در برزخ بی جوابی گذاشت و رو به من گفت : کتاب صراطهای مستقیم سروش را خوانده ای ؟ من با تعجب گفتم : نه !!! گفت : بخوان خوب است . او کتابی به من معرفی کرد که صرف نظر از نویسنده اش ، اسم این کتاب صراط مستقیم سوره ی حمد را زیر سؤال می برد ، ای کاش در جوابش می گفتم که من یک صراط مستقیم را قبول دارم و آن راه نور است . آخرین مطلبی که از این استاد از هم کلاسی های خود شنیدم ، او را در چشمم جزء حاربهم کرد . او گفته بود : منجی آخرالزمان ساخته ی ذهن بشر است که برای امید رهایی از این دنیا ساخته اند . از نظر من تفسیر این حرفش یعنی او هیچ اعتقادی به هیچ دینی ندارد ، چرا که همه ی ادیان الهی منتظر موعود آخرالزمان هستند و این حرف فراتر از یاوه گویی های گنجی است ، او منجی شیعه را منکر شد و استاد ما تمام ادیان الهی را منکر شد . دو روز پیش در روزنامه خواندم که 257 کالج آمریکا رشته آخرالزمان شناسی را ارائه می کنند . ماندم که به استادم چه نسبتی دهم !!! ، چرا که شیطان بزرگ (آمریکا) با همه ظلم و فسادش نمی تواند منکر منجی آخرالزمان باشد و برای مقابله با منجی است که رشته آخرالزمان شناسی را درس می دهد .

  استاد لائیک از آن جهت بلاست ، که اذهان دانشجویانی که تازه از محیط مدرسه به دانشگاه می روند و از نظر آنها کلام استاد وحی منزل است و هیچ گاه در فکر اندیشه کردن در مورد افکار استاد خود نیستند  و به قول آقای حسن عباسی دستگاه ضبط و پخش اند ، این اساتید از بلا هم بدترند . چرا که اگر دانشجویی اندیشه ی خود را مطرح کند سریع به او برچسب می زند و او را به یکی از مکاتب کفار نسبت می دهد . و یا گاهی با سؤالات شبهه افکنانه اش دانشجو را دور می زند و اندیشه ی خود را قالب می کند .     

 

  به امید روزی که در دانشگاههای جمهوری اسلامی اثری از استاد لائیک نباشد .

 

 

[ ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

 

دو غزل زیبا از امام خوبی ها و دلدار دلهای بی قرار را در بیست و یکمین سالگردش تقدیم شما می کنم ، اولین غزل که مطلع و مقطع آن را از پیش گویی های امام از زمان عروج ملکوتی خود خوانده اند و دومین غزل نیز ده ساعت قبل از پرواز عاشقانه ی امام به ملکوت سروده شده است .

 

  انتظار

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما ، رندی نیست

که برش شکوه برم ، داد ز بیداد کشم

شادیم داد ، غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منّت آن را که به من داد کشم

عاشقم ، عاشق روی تو ، نه چیز دگری

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

در غمت ای گل وحشی من ای خسرو من

جور مجنون ببرم ، تیشه ی فرهاد کشم

مُردم از زندگی بی تو – که با من هستی

طرفه سّری است که باید بر استاد برم

سالها می گذرد ، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم

 

  روز وصل

غم مخور ایّام هجران رو به پایان می رود

این خماری از سر ما میگساران می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا می زند

غمزه را سر می دهد غم از دل و جان می رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا می شود

زاغ با صد شرمساری از گلستان می رود

محفل از نور رخ او نور افشان می شود

هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان می رود

ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان می رود

وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد

روز وصلش می رسد ایّام هجران می رود

 

[ ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

 

گفته‌اند سیدمرتضی آوینی همیشه دنبال حقیقت بود و خیلی چیزها را هم برای رسیدن به آن تجربه کرد اما وقتی با حضرت امام آشنا شد، انگار به سرچشمه رسیده بود. او چیزی را که سال‌ها دنبالش بود، در وجود امام پیدا کرده بود. این متن را سیدمرتضی در اولین روزهای فراق امام نوشته است.

دیدیم که می‌شناسیمش... و تصویرش را از پیش در خاطر داشته‌ایم. دیدیم که می‌شناسیمش، نه آن سان که دیگران را... و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر؟ دیده‌ای هرگز که نقش غربت در چهره‌ی خویش بیند و خود را نشناسد؟
دیدیم که می‌شناسیمش، بیشتر از خود… تا آن‌جا که خود را در او یافتیم؛ چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه‌ای که صاحب سایه را… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می‌گستردیم و شب که می‌رسید به او می‌پیوستیم.
آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می‌دیدیم که چشمانش فانی است اما نگاهش باقی؛ می‌دیدیم که لبانش فانی است اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی‌شنید.
پهن دشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار کند و «زمان فانی»، آینه‌ای که آن «صورت سرمدی» را. دیدیم که می‌شناسیمش و او همان است که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده‌ایم؛ در خورشید آنگاه که می‌تابد؛ در ابر آنگاه که می‌بارد؛ در آب باران آنگاه که در جست‌وجوی گودال‌ها و دره‌ها برمی‌آید؛ در شفقت صبح؛ در صراحت ظهر در حجب شب؛ در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان؛ در شکافتن دانه‌ها و در شکفتن غنچه‌ها... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم که می‌شناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع می‌مرد و پروانه می‌سوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی که آتش او با بال‌های ما بسته است. دیدیم که می‌شناسیمش و دوستش داریم؛ آن‌همه که آفتابگردان آفتاب را؛ آن‌همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست می‌دارد؛ آن‌همه که معنا لفظ را.
دیدیم که می‌شناسیمش؛ از آن جاذبه‌ای که بال‌ها را به ‌سوی او می‌گشود؛ از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود؛ از آن‌که می‌سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو می‌ریخت و فانی می‌شد در نوری سرمدی؛ همان نوری که مبدأ ازلی آدم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب می‌گذرد اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن برنشسته است. چشمانش بسته شد اما نگاهش باقی ماند؛ دهانش بسته شد اما کلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانه‌ی وصل. در این‌جا نور از نار می‌زاید و بقا در فنا است و قرار در بی‌قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می‌دانستیم. پروانه‌ای دوران دگردیسی‌اش را به پایان برد و بال گشود و پیله‌اش چون لفظی تهی از معنا ، از شاخه‌ی درخت فرو افتاد. رشته‌ی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و این آخرین شب، دیگر به صبح نیانجامید. در تاریکی شب، سیر سیرکی نوحه‌ی غربت را زمزمه می‌کرد. خانه‌ی چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلک‌هایش پنهان شد. پرده‌ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه‌ی سرد و بی‌روح زمین نیافتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم.
دیری نپایید که ماه برآمد و در آینه‌ خود را نگریست و شب‌پرک‌ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
عزیز ما! ای وصیّ امام عشق! آنان که معنای «ولایت» را نمی‌دانند در کار ما سخت درمانده‌اند اما شما خوب می‌دانید که سرچشمه‌ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می‌دانید که چقدر شما را دوست می‌داریم و چقدر دلمان می‌خواست آن که روز به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم.
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست. سر ما و قدمتان که وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(عج).

 

[ ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

  

 ای یاس ! که رنگ و بوی طاها داری

   فخر و شرف از « ام ابیها » داری

   مریم که مقدس است یک عیسی داشت

   احسن به تو ، یازده مسیحا داری

                       ***

   هستی همه سر در قدم فاطمه است

   آفاق رهین کرم فاطمه است

   دنبال مزار او چرا می گردید

   دل های شکسته حرم فاطمه است

 

   شاعر : محمد جواد غفور زاده شفق

 

[ ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

  

آقای خوبی ها ! سلام ! 

سلام ، مولای بی بدیل لحظه هایم ، این روزها با یاد آمدنت می گذرد . با یاد لحظه ای که تمام بشریّت چشم انتظار آن اند . آری ، تمام غصّه های ما دوری شماست و بس . و گرنه دست لطف شما که همیشه بر سر ماست . باید هزار بار خدا را شکر کنیم چون بی وجود شما نه اینجا بلکه دنیای هستی نابود است .

این روزها ، لحظه ها آمدنتان را فریاد می کنند ، و ما نشانه های آمدنتان را یکی پس از دیگری می شماریم ، گویی نشانه ها ثانیه شمار آمدنتان شده اند .

مولای ما ! دعا کن برای ما ، برای این روزها که تنهاییم و جز شما یاری نداریم . دعا کنید تا  عمّار های "سیّد" ما جزو یاران پا به رکاب شما شوند.

یک روز جمعه که رفته بودیم سر مزار شهدا ، به پدرم گفتم : امام عصر (عج) ما این همه یار دارد . همان هایی که دعای عهدشان با شما فراموش نمی شد و روز آمدنتان به عهدشان وفا می کنند .

آری ، شما یار زیاد دارید ، اما می دانم که شما منتظر طلاها هستید و با ناخالصی ها کاری ندارید . دعا کنید طلا شویم .

 

[ ٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]

هر چی فکر کردم که در مورد عفاف و حجاب چی بنویسم ، چیزی بهتر از شعر "سخنی در پرده" مهدی سهیلی پیدا نکردم شعری که برای من توی سوم راهنمایی راهنمای خوبی برای راهم بود .

 

دخترم ! با تو سخن میگویم

گوش کن ، با تو سخن میگویم :

زندگی در نگهم گلزاری است

و تو با قامت چون نیلوفر –

شاخه ی پر گل این گلزاری

من در اندم تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو – گل لبها – گل لبخند شباب

من به چشمام تو گل های فراوان دیدم

گل تقوا –

گل عفت –

گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ –

گل دنیای سپید

 

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه ی روشن دنیای من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست ، چون شاخه ی سرسبز و برمند شدی

همچو پر غنچه درختی ، همه لبخند شدی

دیده بگشای ودر اندیشه ی گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

 

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد –

 بلبل عاشق نیست –

بلکه گلچین سیه کرداری است –

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف –

تا یکی لحظه به چنگ آرد ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد ، مرو

غافل از باغ مشو

 

ای گل صد پر من !

با تو در پرده سخن می گویم :

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخدد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

 

دخترم ! با تو سخن می گویم :

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب

« گردن آویز » بر آن زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز « حرامی » هر شب

خواب بر دیده ی من هست حرام

بر خود از رنج به پیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

 

دخترم ، گوهر من !

گوهرم ، دختر من!

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند « حرامی » مسپار

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

 

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

« دیو » کی ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود –

آنکه اهریمن را –

از سر جهل ، سلیمان خواند

 

دخترم – ای همه ی هستی من !

تو چراغی ، تو چراغ همه شب های منی

به ره باد مرو

 تو گلی ، دسته گل صد رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

خویش را خوار مبین

 

آری ای دخترکم ، ای به سر پا الماس

از « حرامی » بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

[ ٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از کوفه نسیم مرگ می وزد ، نسیمی که بوی خون گرفته است ... ای دل ؟ تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا می کند ! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد . ( سید شهیدان اهل قلم )
نويسندگان
صفحات اختصاصي
امکانات وب


?