شوق پرواز
قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن است و پاره کردن. قصه به در آمدن، قصه پرواز ...
قالب وبلاگ

 

  این روزها موسم تجدید بندگی است ، موسم آن است که لباس چرکی منیّت را بیرون بیاندازیم و لباس سپید عبودیّت را بر تن کنیم . این روزها حاجیان  دارند خود را آماده می کنند برای پوشیدن لباس سپید احرام تا حرمت گذارند خانه و صاحب خانه را ، و من کیلومترها دورتر از خانه به دنبال صاحب خانه می گردم در دلم و دارم ذبح می کنم اسماعیل دلم را تا شاید از امتحان ساده ی خدا سر بلند بیرون بیایم .

  در مشعر دلم دارم می آموزم شعور را و در منای دلم دارم آرزو می کنم دیدن آخرین نشانه ی خدا در زمین را ، کاش روزی در طواف حرم عشق ببینم رویت . و ای کاش روزی مجنون شوم در بیابان عربستان برای پیدا کردن آخرین حجت خدا در زمین .

  و اما در عرفه دلم می بینم کاروانی را که حجشان را نیمه کاره رها کرده اند تا دین محمد (ص) را زنده کنند و چه عاشقانه لبیک می گویند به عبودیت و بندگی خداوند قادر .

  کاروان عاشقان دارند می روند به مقتل عشق ، بی هیچ هول و هراسی از مرگ ، آخر شهادت " اهلا من العسل " است و این شهد و عسل را تنها به آنانی می دهند که سر ببازند در راه لبیک حاجیان ، و چه معامله پرسودی است در مقابل این همه بزرگی  .

  کاروان عاشقان در راه است و من دارم روضه می خوانم برای سرهای بریده ، دارم زمزمه می کنم " مکن ای صبح طلوع " را و ناله می کنم غربت خون خدا را در زمین خدا ، در جایی که زیارتش مقدم شده بر زیارت خانه ی خدا ، آن جا که عاشقان حق آرزوی رفتن به آن را دارند تا هروله کنان خاک بر سر بریزند از غم سالار شهیدان ، و چه عاشقانه گفت آن اهل دل : " که گویی تمام غم این صحرا را زینب (س) با خود برده است " و این چه آرامشی است در قتلگاه عاشقان حق ، که این چنین پرچمش را بعد از قرن ها هنوز بلندتر از هر کاخی کرده است .

  و چه زیبا تاریخ تکرار می شود و بدعت ها تازه و حرامیان هنوز نسلشان می رسد به شمر و یزید و عمر سعد و ابن زیاد ، و هنوز دارند هلهله می کنند حرامیان ، و من دلتنگ تر از همیشه در انتظار روز موعود نشسته ام تا فرمان جهاد بگیرم برای هلاکت این حرامیانی که در همین نزدیکی خواستند پرچم حق را پایین بکشند ، و چه جاهل اند این حرامیان بی حیا که هنوز نیاموخته اند که : با آل علی هر که در افتاد ، ور افتاد . . .

  و من در روز شمار محرم به یاد فریاد شهید مطهر می افتم که گفت : " شمر هزار و چهارصد سال پیش مرد، شمر امروزت رو بشناس ." دارم کلاس یزید شناسی می گذرانم در مکتب آل رسول (ص) .

و هنوز اشک چشمم را پاک نکرده ام که داغ تازه ای بر دلم می نشیند ، می بینم که حرامیان سنگرها ساخته اند اطرافم و می ترسم از روزی که خنجر بکشم بر روی همسایه ام که دست به دست حرامیان داده و چه زیبا سرود شاعر بسیجی بارانی ، مرحوم آغاسی :

ما منتظریم تا محرم گردد

هنگامه ی امتحان فراهم گردد

آن وقت ماییم و تیغ و حلقوم شما

یک مو ز سر علی اگر کم گردد

 

[ ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مروارید ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از کوفه نسیم مرگ می وزد ، نسیمی که بوی خون گرفته است ... ای دل ؟ تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا می کند ! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد . ( سید شهیدان اهل قلم )
نويسندگان
صفحات اختصاصي
امکانات وب


?