شوق پرواز
قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن است و پاره کردن. قصه به در آمدن، قصه پرواز ...
قالب وبلاگ

 

 

شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود
فریاد بی صدا ، غم دل بود و آه بود
دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او
صبح سفید همچو دل شب سیاه بود
دانی چرا جبین علی را شکافتند؟
زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود
خونش نصیب دامن محراب کوفه شد
آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود
یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید
اشک شبش به غربت روزش گواه بود
دستش برای مردم دنیا نمک نداشت
عدلش به چشم بی نگهان اشتباه بود
هم صحبتی نداشت که در نیمه های شب
حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود
مولا پس از شهادت زهرا غریب شد
زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود
وقتی که از محاسن او می چکید خون
عباس را به صورت بابا نگاه بود
" میثم!" هزار حیف که پوشیده شد ز خون
رویی که بهر گمشدگان شمع راه بود


شعر از غلامرضا سازگار



پی نوشت:
این روزها یک سؤال در گلویم مانده ، یک سؤال در روزگار آزگار از نامردمان کوفه: ای یتیمان کوفه که در داغ بابای غریب تان نشسته اید، روز عاشورا که جوانی برومند شده بودید، کجا بودید؟
الباقی روضه غربت عاشورا را خود در دل بخوانید.
یا علی


[ ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ جامانده ] [ نظرات () ]

یا کریم اهل بیت


هنوز راه ندارد کسی به عالم تو

نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت

"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد

شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟

به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم

که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است

نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست

و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار

میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا

گریز می زند از کربلا به ماتم تو

***
فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت

نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو.

 

شعر از سید حمید رضا برقعی

[ ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ جامانده ] [ نظرات () ]

 

انسان درمحدوده دنیا اجتماعی است، برای اینکه اگر بخواهد لباسی تهیه کند به تنهایی نمی تواند، بخواهد غذا تهیه کند، باید کشاورز یا دامدار باشد؛ انسان که نمی تواند هم کار کشاورزی کند، هم کار دامداری کند، هم تحصیل درست کند، لباس می خواهد، مسکن می خواهد، غذا می خواهد، این کارها با هماهنگی جامعه حل و فراهم می شود.
اما درآخرت، بعد از مرگ، همه اینها را خود انسان باید تهیه کند. اینجا باید لباس به همراه خود ببرد، وگرنه برهنه محشور می شود! اینجا باید غذا را ببرد، اینجا باید مسکن ببرد؛ آنجا خبری از خرید و فروش نیست،ساخت و ساز نیست: لابیع فیه و لاخله(1). آنجا نه روابط است، نه ضوابط؛ در دنیا آدم با ضوابط کار می کند، نشد با روابط. یا خودش با دامداری و کشاورزی مال تحصیل می کند؛ نشد از دوستان می گیرد. بالاخره یا دوست، یا دادو ستد. درقرآن کریم فرمود: بعد از مرگ: لابیع فیه و لاخله. «خلت» یعنی خلیل، دوست. نه دوست و رفیق مشکل آدم را حل می کند، نه دادو ستدی هست! هرکس که می رود، باید به همراه خودش همه زاد و توشه را ببرد. علی (ع) فرمود: اینها همسایه هستند، اما احدی از دیگری خبر ندارد: و هم جیران و لایتانسون، یعنی انس و الفتی بین اینها نیست؛ و احباء لایتز اورون اینها دوستان دنیا بودند، اما هرگز نمی توانند به زیارت یکدیگربروند، مثل زمان زلزله، در زمان زلزله کسی به فکر کسی نیست.
کلام امیرامؤمنان (ع) درباره حوادث بعد از مرگ
بلیت بینهم عرا التعارف؛ «عروه» یعنی دستگیره. این دستگیره ها،این دستاویزها، این وسائل معرفتی که با یکدیگر آشنا بودند، همه اینها گسسته و گسیخته شد؛ پوسیده شد. هیچ کدام نمی توانند دراثر آشنایی ای که در دنیا داشتند، به وسیله آشنایی دنیا اینجا هم به سراغ یکدیگر بروند، بلیت بینهم عرا التعارف و انقطعت منهم اسباب الاخاء؛ آن اسباب و وسایل و عوامل و علل برادری، همه رخت بربست. آن وقت با فاء تفریع فرمود: فکلهم وحید و هم جمیع.
براساس سوره مبارکه اذا وقع، ان الاولین و الاخرین، لمجمو عون الی میقات یوم معلوم (2) همه کنار هم هستند، اما همه تک اند. درحقیقت انسانیت، مدنی بودن بالطبع اخذ نشده؛ انسان مادامی که در دنیاست، بله مدنی بالطبع است؛ نه اینکه درگوهر انسان،حقیقت انسانیت این باشد که انسان اجتماعی است! آنکه اجتماعی نیست؛ آنجا که لکل امری منهم یومئذ شان یغنیه، هرکسی باید مشکل خودش را، غذای خودش را، پوشاک خودش را تهیه کند. اینکه گفته می شود انسان مدنی بالطبع است، اجتماعی است؛ آن فقط درمحدوده دنیاست.
فرمود: فکلهم وحید، همه شان تک اند؛ درحالی که و هم جمیع. و بجانب الهجر وهم اخلا. همه از یکدیگر مهجورند، با اینکه دردنیا خلیل و حبیب و دوست یکدیگر بودند.
مرگ، تذکره ای عمومی و دائمی
ما یک چنین عالمی درپیش داریم، برای همه ما هم هست و این مهمترین عامل پویندگی ماست و این ما را افسرده نمی کند! بنابراین اگر شما برای مرگ، یک نوار سبز بگذارید، بجاست؛ یک نوار شاد هم بزنید، بجاست. حالاطوری برای ما تلقین شده که مرگ حتماً یک نوار سیاه و پارچه سیاه می خواهد؛ چرا پارچه سیاه؟! این مرگ که به معنای پوسیدن و فرسودن و از بین رفتن نیست، یک میلاد جدیدی است! البته برای کسی که با دست خالی برود، سخت است.
بنابراین مهمترین عاملی که می تواند ما را در هر لحظه حفظ بکند؛ چه حوزوی باشیم، چه دانشگاهی، چه جزء توده مردم باشیم؛ همین معارفی است که ما را با صحنه بعد از مرگ آشنا می کند. این درس نمی خواهد، این حوزه بودن و حوزوی و دانشگاهی بودن نمی خواهد؛ چرا؟ برای اینکه اگر آن دشمن از راه فنی وارد می شد، انسان باید با مشکلات حوزه و دانشگاه کار خودش را حل کند؛ اما به سراغ همه می آید. این چنین نیست که اگر یک کسی تحصیل کرده نباشد، به سراغ او نرود! یا این مطلب را یک کشاورز ساده نفهمد!
ذات اقدس اله یک نورانیتی به ما داد که ما این حرفها را خوب می فهمیم. یعنی می فهمیم این حرفها حرفهای آشناست؛ که بله ما مهاجریم، سفر می کنیم، با دست خالی رفتن هم سخت است. این غیر از آن نصایح اخلاقی است. این غیر از منشور قانون انتخابات است، اخلاق انتخابات است؛ آنها حرفهائی بسیار خوب است، حرفهایی است فنی که مواظب باشیم، بله درست است، اما یاد مرگ قانونی است که هم به درد انتخابات می خورد، هم به درد داد و ستد می خورد، هم به درد حوزه می خورد، هم به درد دانشگاه می خورد، هم در مزرعه کشاورزان نافع است، هم در محیط دامپروری و دامداران نافع است، همه جای این عالم با ما هست.
یاد مبدأ و معاد، تذکره ای همگانی و همیشگی
وجود مبارک حضرت امیر و سایر ائمه این دستور را به ما دادند، فرمودند هرکاری که شما می کنید، اول بگویید: بسم الله الرحمن الرحیم(3) این یک قرنطینه است. البته ثواب دارد، حرفی در آن نیست؛ نام خداست، آن کار ثواب و آن برکت ثواب سر جایش محفوظ است. ا ما به ما دستور دادند هر کاری که می کنیم، بگوئید: بسم الله الرحمن الرحیم. این یک قرنطینه است، برای اینکه آدم وقتی وارد کار می شود، این کار اگر حرام یا مکروه باشد، نمی شود، گفت خدایا! من این کار را به نام تو انجام می دهم! چنین کاری بالاخره یا واجب است، یا مستحب! اینکه گفتند: هرکاری که می کنید، بگویید به نام خدا؛ یعنی کار باید طوری باشد که آدم رویش بشود بگوید: خدایا! این کار را دارم به نام تو انجام می دهم. اما آیا کار مشکوک را هم می شود به نام خدا انجام داد؟! کاری که با کینه و عقده و خلاف و امثال اینهاست (معاذالله) می شود به نام خدا انجام داد؟!
این کار از همه برمی آید! این دیگر احتیاجی به تحصیل ندارد. البته آنها که تحصیل کرده اند، اینها را بهتر و راحت تر و موفق تر انجام می دهند. چون آن دشمن این دو اصل کلی و دوام را دارد. یعنی برای همه مردم در همه زمانها تیراندازی دارد، همه ما هم می توانیم مسلح باشیم و راحتیم. بنابراین هم آن یاد (معاد) که بیان نورانی حضرت امیر است برای ما راهگشاست. هم این یاد (مبدأ) که فرمودند هرکاری انجام می دهید، بگو خدایا! به نام تو. این یک مرز است، خط قرمز است. هرگز ما یک کار خلاف را نمی توانیم بگوییم خدایا به نام تو! این تنها برای سواد نیست که گفتند هرکاری می کنید، بگویید: بسم الله الرحمن الرحیم. حالا عربی نشد، فارسی؛ خدایا! به نام تو.
پس به ما راهمان را نشان دادند و آسان هم هست، کمی که اوایل ما این دشمن را سرکوب بکنیم، بعد برای ما راحت است. بالاخره آن کسی که ما را تحریک می کند؛ وقتی او را به بند کشیدیم، طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: خیلی ها ورزش می کنند، من هم دارم ورزش می کنم. منتها خیلی ها ورزش می کنند که عضلاتشان قوی بشود، و چقدر بپرند؛ من دارم ورزش می کنم که چه جوری این وسوسه را رام بکنم: هذه نفسی اروضها بالتقوی(4) (رائض)؛ به مربیان ورزش می گویند رائض، ریاضت دهنده و ریاضت همان تمرین است. این تمرین های ریاضی و اینها را هم می گویند «ریاضت». خواه ورزش باشد، خواه کارهای دیگر باشد؛ آن مر بی تمرین دهنده را می گویند «رائض». وجود مبارک حضرت امیر فرمود: من دارم تمرین می دهم خودم را با تقوی.
و آن بزرگانی که اشعارشان و ادبیات شان مانده است برای آن است که مطالب شان را از همین روایات گرفته اند. آنها گفتند: اتقوا، ان الهوی حیض الرجال. همانطوری که زن اگر مبتلا به عادت ماهانه بشود، از عبادت محروم است؛ اگر کسی خدای ناکرده گرفتار هوی و هوس بشود، از خدمت به جامعه محروم است. اتقوا، ان الهوی حیض الرجال؛ این از سخنان لطیف جناب مولوی است که آدم اهل هوا و هوس و خواسته های نفسانی توفیق این را ندارد به جامعه خدمت کند، چون این خدمت به مردم، عبادت است! مردم کسی را به خدمت قبول دارند که از اهل هوا نباشد و اهل خدا باشد.
بیانات حضرت آیت الله جوادی آملی (دام ظله العالی) درجلسه درس اخلاق در دیدار با جمع کثیری از طلاب، دانشجویان و اقشار مختلف مردم- قم؛ بهمن 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- بقره/ 254 2-واقعه/ 49 و 50 3- ر.ک: بحارالانوار/ 73/ 305
4- نهج البلاغه/ خ45-... الی عثمان بن حنیف الانصاری و کان عامله علی البصره ...



پی نوشت: این پست اولین دلیلش مرگ پسرعمه هجده ساله ام بود و دلیل دومش این بود که به قول ولی نعمت ما مشهدی ها، سلطان علی بن موسی الرضا (علیه السلام) یاد مرگ عبادت است. هر کس این پست رو خوند و از محضر عالم ربانی، حضرت آیت الله جوادی آملی استفاده کرد یه فاتحه و اخلاص برای روح پسر عمه ی من که هم اسم ولی نعمتم بود فراموش نکنه.
یا علی 

[ ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ جامانده ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از کوفه نسیم مرگ می وزد ، نسیمی که بوی خون گرفته است ... ای دل ؟ تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا می کند ! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد . ( سید شهیدان اهل قلم )
نويسندگان
صفحات اختصاصي
امکانات وب


?