شوق پرواز
قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن است و پاره کردن. قصه به در آمدن، قصه پرواز ...
قالب وبلاگ

سلام ، من از سفر هفت روزه که از هفت استان گذر داشت برگشتم ، هنوز دارم نفس می کشم و لیاقت شهادت رو هم نداشتم ، به قول سید مصطفی (شهید زنده) شهادت همیشه به مردن و بی سر و بی دست و پا شدن نیست ، امیدوارم لیاقت شهید زنده شدن رو داشته باشم یا بازم به قول سید مصطفی "هادی" باشم  .

این پست رو به خاطر  درخواست همسفرام گذاشتم . این دل نوشته رو توی راه نوشتم و بچه ها لطف کردن و نوشته من رو به عنوان بهترین دل نوشته بین دل نوشته های همسفرام انتخاب کردن . امیدوارم شما هم مثل همسفرام از اون خوشتون بیاد. (سید مصطفی یکی از همسایه های امام رضاست که از خدا شهادت رو می خواست ولی چون خدا نخواست گلوله ی خلاصی بعثی ها از کنارش گذشت و به اسارت رفت و شد جانباز آزاده سید مصطفی میر شجاع.)  

 

به نام عشق ازلی

 به نام آفریدگاری که مرا آفرید ، برای پرستش خود و بار گران عشق را بر دوش آدمی نهاد تا ایمانش را با محک عشق بسنجد .

قلم در دست می گیرم تا از شور و جنون بنویسم در سه راهی شهادت ، من نرفته ام ، اما می گویند در این خاک علی اکبرهای ایران خوابیده اند ، من ندیده ام ، اما شنیده ام ، آن جا لاله ها سرخی خود را در بهار از خون آن ها وام می گیرند.

من از اهالی آسمان نیستم از اهالی همین خاک هستم ، خاکی که با مینی که در دل خود داشت ، آوینی را شهید کرد ، من از سخنان او راه کربلا را در این عصر معراج پولاد دنبال می کنم ، هم او بود که گفت : اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر؛ پرستویی که مقصد را کوچ می بیند، از ویرانی لانه اش نمی هراسد. من درس عشق را از همین جملاتش آموختم ، درس راست بازی و پاک بازی عاشقانه را ، درس ویران کردن وجودم را ، برای پرواز کردن به ملکوت .

من ، برای عمق نگاه "همت" هنوز به دنبال واژه می گردم ، هنوز آن سوی عشق را از عمق نگاهش نمی فهمم ، آخر آن جا حجاب هایی است که من از درک آن ها عجز و ناله ام ، فریاد می شود .

می خواهم بغض هایم را یکی یکی فریاد کنم ، من خسته ام ز بار گرانی که زندگی است ، می خواهم فریاد شوم در گلویی که بریده شود از برای عشق ، می خواهم بی سر و بی دست و پا شوم در این عشق ، سفری می کنم از سوی خودم تا به خودم ، می خواهم صافی پیشینم را گرو بگذارم به محضر عشق تا مگر پیشانیِ سیاهم را از نور خود سفید کند و زلالی کودکی ام را دوباره به من ببخشد .

یارب ز شراب عشق سرمستم کن

در عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هر چه ز عشق خود تهیدستم کن 

 یکباره به بند عشق پابستم کن      

   "خواجه عبدالله انصاری"

ساعت 17 ، 15/12/1388

در راه سرزمین نور

[ ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ جامانده ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از کوفه نسیم مرگ می وزد ، نسیمی که بوی خون گرفته است ... ای دل ؟ تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا می کند ! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد . ( سید شهیدان اهل قلم )
نويسندگان
صفحات اختصاصي
امکانات وب


?