شوق پرواز
قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن است و پاره کردن. قصه به در آمدن، قصه پرواز ...
قالب وبلاگ

هر چی فکر کردم که در مورد عفاف و حجاب چی بنویسم ، چیزی بهتر از شعر "سخنی در پرده" مهدی سهیلی پیدا نکردم شعری که برای من توی سوم راهنمایی راهنمای خوبی برای راهم بود .

 

دخترم ! با تو سخن میگویم

گوش کن ، با تو سخن میگویم :

زندگی در نگهم گلزاری است

و تو با قامت چون نیلوفر –

شاخه ی پر گل این گلزاری

من در اندم تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو – گل لبها – گل لبخند شباب

من به چشمام تو گل های فراوان دیدم

گل تقوا –

گل عفت –

گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ –

گل دنیای سپید

 

می خرامی و تو را می نگرم

چشم تو آینه ی روشن دنیای من است

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست ، چون شاخه ی سرسبز و برمند شدی

همچو پر غنچه درختی ، همه لبخند شدی

دیده بگشای ودر اندیشه ی گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

 

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد –

 بلبل عاشق نیست –

بلکه گلچین سیه کرداری است –

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف –

تا یکی لحظه به چنگ آرد ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره باد ، مرو

غافل از باغ مشو

 

ای گل صد پر من !

با تو در پرده سخن می گویم :

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخدد بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

 

دخترم ! با تو سخن می گویم :

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است

و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب

« گردن آویز » بر آن زنجیری

تا نگهبان تو باشم ز « حرامی » هر شب

خواب بر دیده ی من هست حرام

بر خود از رنج به پیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

 

دخترم ، گوهر من !

گوهرم ، دختر من!

تو که تک گوهر دنیای منی

دل به لبخند « حرامی » مسپار

« دزد » را « دوست » مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

 

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

« دیو » کی ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود –

آنکه اهریمن را –

از سر جهل ، سلیمان خواند

 

دخترم – ای همه ی هستی من !

تو چراغی ، تو چراغ همه شب های منی

به ره باد مرو

 تو گلی ، دسته گل صد رنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

خویش را خوار مبین

 

آری ای دخترکم ، ای به سر پا الماس

از « حرامی » بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

[ ٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ جامانده ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

از کوفه نسیم مرگ می وزد ، نسیمی که بوی خون گرفته است ... ای دل ؟ تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا می کند ! هر انسانی را لیلة القدری است که در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد ... عمر بن سعد را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد . ( سید شهیدان اهل قلم )
نويسندگان
صفحات اختصاصي
امکانات وب


?